کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران

ما بر این باوریم که زنان نیروی تغییرند. ما بر برابری کامل جنسیتی در زمینه ای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی اعتقاد داریم.

ما صدای زنان ایرانیم و به طور گسترده با زنان در سراسر جهان و داخل ایران در ارتباطیم.

ما متعهد به جنگ برای دستیابی بر حقوق پایمان شده زنان هستیم.

روزهای گرم تابستان، برای من یادآور تابستانی است که در آن با مادرم، آخرین دیدار را داشتم

آن زمان کودکی خردسال بودم، دختری کوچک که تمام دنیای عاطفه ها و رویاهای رنگینش در محبت و نگاه مادر، خلاصه می شد

اسم من مهناز سعیدی است. و اسم مادرم رقیه اکبری منفرد.

او یکی از هزاران زنی بود که در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ به دست رژیم پلید آخوندها به شهادت رسید.

یادم می آید که در  زندان، در پایان هر ملاقات، وقتی که مادرم می خواست برود و تا مدتی از دیدن او محروم می شدم، تلاش می کردم که تا آخرین ثانیه ها نگاهم را از رویش بر ندارم.

او هر بار در میانه راه، سرش را برمی گرداند و با نگاهی مهربان، راهی ام می کرد. گاهی هم دستانش را به هم گره می کرد و در مقابل صورتش، برایم بالا می برد.

یکبار از او پرسیدم که این کار، نشانه چیست؟

 پاسخ داد که به معنی «یقین به پیروزی است».

 و بعد، ادامه داد: من شاید پیروزی نهایی را نبینم اما تو هستی و قطعا آن را می بینی.

واقعیت سرسخت این است که نسل ما در برابر انتخاب ها و لحظات سرنوشت ساز بسیاری قرار گرفته است.

لحظاتی که به نظر من، تمام حرفش را در سوگند ما خلاصه می کند.

سوگندمان برای رهایی مردم و  آزادی میهن مان ...

برای من این سوگند معنایی بسیار عمیق و ستودنی دارد. شاید که چون با «سوگند سرخی» همراه است که سه تن از دایی ها و مادرم به آن وفا کردند.

و امروز یک دائی دیگر و خاله ام، زندانی مقاوم مریم اکبری منفرد، همچنان در اسارت بر همان سوگند پای می فشارند.

یکی از  دایی هایم در سال ۶۰، دیگری در سال ۶۴ و  دایی سومم همزمان با مادرم در سال ۶۷ در جریان قتل عام زندانیان سیاسی اعدام شدند. آن روز ها خمینی، بیش از سی هزار نفر را اعدام کرد اما به نظر من، در حقیقت، ۳۰هزار  بار طناب نیستی و بطلان را به گردن خودش انداخت.

داغ آن فراق ها هنوز بر دلم باقی است ولی همزمان ندایی در درونم هست که می گوید، ما به قطع و یقین پیروز می شویم.

بی شک، روز پیروزی ما، روز لبخند تمامی آنهایی است که در این راه جان بر سر پیمان گذاشتند...

این مطلب را به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn