کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران

ما بر این باوریم که زنان نیروی تغییرند. ما بر برابری کامل جنسیتی در زمینه ای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی اعتقاد داریم.

ما صدای زنان ایرانیم و به طور گسترده با زنان در سراسر جهان و داخل ایران در ارتباطیم.

ما متعهد به جنگ برای دستیابی بر حقوق پایمان شده زنان هستیم.

معصومه حسنی ، معلمی که رزم آور آزادی شد

«اين روزها، قيام و اعتراضات در جاي جاي ايران، جريان دارد. به عنوان يك دبير، هنگامي كه مردم و به خصوص همكارانم یعنی معلمین و دبیران شجاع را در خيابان ها مي بينم، غرق در غرور و افتخار مي شوم. به شجاعت آنها درود مي فرستم و برايشان آرزوي پايداري و پيروزي مي كنم.» این ها کلمات معصومه حسنی عضو جنبش مقاومت ایران و یک رزم آور آزادی است.

معصومه حسنی هستم. متولد ۱۳۶۱ و اهل سبزوار؛ شهري در شمال شرق ايران كه قدمتي تاريخي دارد. تا پيش از پيوستن به مقاومت ايران، دبير زبان انگليسي بودم. از ۲۰سالگي، شروع به تدريس نمودم و از ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۵ دبیر مدارس راهنمایی سبزوار بودم.

از كودكي رويايم اين بود كه بتوانم دبیر زبان شوم. به مربي زبان سوم راهنمايي ام، علاقه خاصي داشتم. او هم متقابلاً استعداد من را مي شناخت و به آن اهميت مي داد. سالهاي بعد به تلاش براي يادگيري زبان ادامه دادم، و موفق شدم در رشته زبان وارد دانشگاه شوم.

سال ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۱ دوره فوق ديپلم را در دانشگاه تربيت معلم مشهد خوانده و همزمان با تدريس از ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۴، دوره ليسانس دبيري زبان انگليسي را نيز در دانشگاه آزاد مشهد گذراندم.

در مجموع به مدت ۵ سال در مدارس راهنمايي تدريس كردم و مجموعاً دبير ۱۲۰ دختر دانش آموز ۱۲ تا ۱۵ ساله بودم.

در همان ایام يادم مي آيد که روزی در يكي از كلاس هایم، يكي از دانش آموزان از من سئوال كرد، آيا شما به خامنه اي علاقه داريد؟ به صراحت، پاسخ دادم، خير!

چهرة زیبایش، با شنيدن چنين جوابي، لبخندي مليح و رضايتبخش بر خود گرفت و كمي بعد، از من اجازه خواست كه چند جوک در باره خامنه اي در کلاس بگويد. آن روز در کلاس با دانش آموزانم خیلی با هم خنديديم.

در انتهاي كلاس، او نزدم آمد و از من قول گرفت که مبادا به کسی بگویم که او چنین چیزی را در کلاس تعریف کرده است، و من به او اطمینان خاطر دادم که در مورد آن به کسی نخواهم گفت.

معصومه حسنی با شرح چگونگی برقراری ارتباط با مجاهدین خلق ایران سخنانش را ادامه می دهد:

آن ايام گذشت تا سال ۱۳۸۲ كه «اشرف»، هدف بمباران هاي متعدد قرار گرفت. نگرانی در رابطه با وضعیت مجاهدین در اشرف مرا بر آن داشت تا از طريق ايميل با يكي از هواداران مقاومت و سپس با سازمان ارتباط برقرار كنم تا جویای احوال مجاهدین شوم. در جريان اين ارتباط، شناختم از مقاومت هم گسترده تر و هم عميق تر شد و دیگر ارتباطم با سازمان ادامه پیدا کرد.

اما اين ارتباط، ۳ سال بعد و در سال ۱۳۸۵ به خاطر بازداشت یکی از دوستانم که ایمیل مان با هم مشترک بود توسط وزارت اطلاعات رديابي شد و من به خاطرش احضار و مورد بازجويي قرار گرفتم.

در جلسه بازجويي در ستاد خبري وزارت اطلاعات در مشهد، مأموران ايميل را جلويم گذاشتند و گفتند از همه چيز باخبر هستند!

اما من زيربار نرفتم و هر نوع ارتباطي با اين كيس را تكذيب كردم چرا که از قبل می دانستم که به دشمن حتی اگر اطلاعات واقعی را پیش روی من بگذارد نباید آری بگویم و لاجرم تنها پاسخم انکار اتهاماتی بود که آنها می گفتند.

با اين وجود، بعد از آن، ممنوع التدريس شدم و امكان هرگونه كار و فعاليت اجتماعي را از دست دادم.   

 

معصومه حسنی در مورد اینکه چطور شد مبارزه را انتخاب کرد و به مقاومت پیوست، می گوید:

پس از بازجويي و چشم در چشم شدن با مأموران سركوبگر رژيم، با آنكه تا پيش از آن، تمام عمرم را براي رسيدن به آرزويم كه تحصيل در رشته زبان انگليسي و تدريس اين رشته بود صرف كرده بودم و بعد از شركت در آزمون فوق ليسانس زبان، آماده ادامه تحصيل در اين رشته مي شدم، ديگر آن دنياي پيشين، برايم رنگ و ارزشش را از دست داد.

بعد از آن بود که لحظات بسيار جدي و قاطعي از تصميم براي رساندن خودم به مقاومت در اشرف در ذهن و ضميرم مي گذشت. گويي شعله اي در درونم روشن شده بود كه هيچكس را ياراي خاموش كردنش، نبود و با این تصمیم و انتخاب بود که پا در راه گذاشته و نهایتاً در ۹ اسفند ۱۳۸۵ خودم را به «اشرف» رساندم تا عضوی از این مقاومت باشم.

 

اين روزها و در جريان قيام، به خصوص هنگامي كه صحنه هاي تظاهرات مردم در مشهد و استان خراسان را مي بينم، يقين دارم كه بسياري از دانش آموزان من هم، در خيابان ها حاضر هستند؛ همان ها كه از كودكي، خامنه اي را نمي خواستند و به آن ها متعهد شده بودم كه رازشان را در دل، نگه مي‌دارم. همانها که امروز هر کدام یک نیروی بالقوه برانداز برای سرنگونی این رژیم هستند.