کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران

ما بر این باوریم که زنان نیروی تغییرند. ما بر برابری کامل جنسیتی در زمینه ای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی اعتقاد داریم.

ما صدای زنان ایرانیم و به طور گسترده با زنان در سراسر جهان و داخل ایران در ارتباطیم.

ما متعهد به جنگ برای دستیابی بر حقوق پایمان شده زنان هستیم.

سميه معيني

سميه معيني سالهاست كه با مقاومت ايران آشنا است.

خانه ما، از زمان كودكي ام، محل استقرار و كمك به اعضاي مقاومت بود. مادرم، شجاعانه خانه و مقدوراتش را در اختيار هواداران مجاهدين مي گذاشت و به آنها پناه مي داد. ما 10خواهر و برادر هستيم كه اكنون دو برادرم، همراه من عضو مقاومت ايران هستند.

تنها يكسال داشتم كه برادر بزرگترم اصغر[1] که هوادار مجاهدین بود توسط مأموران رژیم دستگير شد و سالهاي 61 تا 65 را در زندان گذراند. خواهرم اعظم هم از سال 62 تا 64 در زندان بود.

هر هفته روزهاي شنبه از 4صبح تا 5عصر، خانواده مشغول هماهنگي و تلاش براي ملاقات زندان مي شدند. روزهاي سختي بود...

من آن زمان کوچک بودم ولی آنطور كه برايم گفته اند، هر بار از ملاقات برمي گشتيم، از فرط خستگي و فشارهاي مأموران زندان، چند روز بيمار مي شدم.

سميه معيني در چنين ملاء و فضايي بزرگ شد. خانواده اي در تكاپو، پشتيباني مادر از اعضاي مقاومت، ميله هاي زندان و فشارهاي متقابل آن بر خانواده.

كمي كه بزرگتر شدم، تحصيلاتم را در دوره متوسطه تمام كردم و به دانشگاه رفتم. رشته مديريت دولتي مي خواندم. همزمان با تحصيل، كار هم مي كردم. كارهاي حسابداري و دفتري در يك شركت خصوصي در تهران. چهار روز دانشگاه مي رفتم، سه روز در شركت كار مي كردم.

يادم مي آيد در همان دوران كار و تحصيل، يك چيز بود كه هميشه ذهنم را به خود، مشغول مي كرد. چرايي هاي جامعه!

هر صبح كه به دانشگاه يا محل كار مي رفتم، در خيابان دختركان كوچكي را مي ديدم كه ترازويي در مقابل‌شان، روي زمين نشسته بودند و به جاي رفتن به مدرسه و شيطنت هاي كودكانه، كار مي كردند تا خرج خانواده شان را در بياورند.

ديدن چنين صحنه اي، به واقع برايم سخت و عذاب آور بود.

شما تا خودتان با چنين كودكان معصومي چشم در چشم نشده باشيد، احساسي كه مي گويم را نمي توانيد درك كنيد.

آدم در آن نگاه معصوم، حس مي كند كه زندگي، برايش پوچ و بي معنا شده. احساس مي كند دلش مي خواهد فرياد بزند و دنيايي كه در آن است را به چالش بكشد. احساس مي كند در دلش، خشم و اشك در هم آميخته مي شود و به لحظات قوي از تمايل به حركت تبديل مي شوند و در نهايت، تصميمي جدي براي تغيير جامعه اش!

از آن روز به بعد، ذهن سميه معيني بي وقفه درگیر چرایی ها بود.

چرا دختران خردسال، اينگونه مجبور مي شوند به جاي مدرسه و بازيهاي كودكانه، ترازويي بر زمين بگذارند و پولي ناچيز به دست آورند؟

چرا در ورودي دانشگاه، در مورد لباس و وضعیت حجاب دختران اين ميزان سخت گرفته مي شود و مجبور به استفاده از چادر هستند؟

چرا ما مجاز به انتخاب رشته اي كه دلخواه مان است نيستيم؟ چون يك زن هستيم؟

چرا اين ميزان تبعيض در دانشگاه؟

چرا محروميت در اداره و شغل و كار؟

و چرا به ازاي هر اعتراض، كابوسي از دستگيري و زندان؟

بخواهم آن لحظاتي كه بر من مي گذشت را ساده تر بگويم، در آن محيط احساس مي كردم يك انسان نيستم. همه چيزم، محدود و مشروط به مقررات سخت گيرانه اي است كه تعيين شده و اعمال مي شود.  فكر، ذهن، آرزو و آينده من، در اسارت محدوديت هاست! نه چيز ديگر.

همين مرا به اراده و تصميمي براي رسيدن به يك دنياي متفاوت كشاند. دنیای مقاومت و مبارزه برای آزادی!

سميه معيني روز 25دي 81 به جانب پايگاه هاي مجاهدين حركت كرد.

آن روز، فقط با اين نيت آمدم كه ببينم آنها چگونه هستند؟ از خانواده، در مورد آنها شنيده بودم اما به چشم نديده بودم.

به «اشرف» كه وارد شدم، يك چيز مرا به انتخاب قطعي ماندن رساند. گرما و صميميتي كه زنان مجاهد از همان بدو ورود به من نشان دادند.

لحظاتش دقيق در ذهنم نقش بسته كه احساس كردم تمام سردي و رخوت و غمي كه تا آن لحظات از ايران به همراه آورده و در دلم بود را با گرماي رابطه هاي خود، شستند و از ضميرم پاك كردند.

همين، من را راغب كرد كه بمانم تا از آنها بيشتر بدانم.

امسال، شانزدهمين سال مي شود كه من در پي آن چرايي اوليه، در ميان مجاهدين مانده ام و عضوي از اين مقاومت شده ام تا برای فردایی بهتر برای همه هموطنانم به خصوص زنان و دختران ایران مبارزه کنم.

امروز، بيش از هر زمان ديگر مي توانم بگويم كه به انتخابي كه كرده ام، حقيقتاً افتخار مي كنم.

 

[1] اصغر بعد از سال 65، آزاد شد. اما در مسير پيوستن به مقاومت ، مجدداً دستگير شد و 5سال ديگر حبس گرفت. او تا سال 71 در زندان بود و بعد از آن، موفق به پيوستن به صفوف مقاومت شد