کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران

ما بر این باوریم که زنان نیروی تغییرند. ما بر برابری کامل جنسیتی در زمینه ای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی اعتقاد داریم.

ما صدای زنان ایرانیم و به طور گسترده با زنان در سراسر جهان و داخل ایران در ارتباطیم.

ما متعهد به جنگ برای دستیابی بر حقوق پایمان شده زنان هستیم.

تکیه گاهی استوار در مبارزه با دو دیکتاتوری شاه و شیخ

محل تولد: تهران

شغل - تحصيل: دیپلم

سن: 47

محل شهادت: تهران

زمان شهادت: 1367

 

مجاهد شهيد اشرف احمدي، در سال1320 در تهران متولد شد. تحصيلاتش را تا ديپلم در تهران ادامه داد. 3سال در زندانهاي شاه و 7 سال در زندانهاي خميني به سر برد. داراي 4 فرزند بود. دخترش مریم در زندان شاه به دنيا آمد و در دوران خميني همراه كوچكترين پسرش كه نوزادي شيرخوار بود، دستگير شد.

 اشرف زندگی مبارزاتی خود را از سال50 و با رفت و آمد فعال به زندانهای مختلف برای ملاقات با برادر مجاهدش و انتقال اخبار و شرکت در تحصن‌ها و تظاهرات خانواده‌های زندانیان سیاسی آغاز کرد. مسیری که او به‌رغم داشتن مسئولیت خانواده و همسر و چند فرزند، با تمام انگیزه انتخاب و در آن قدم گذاشته بود. در همین راه بود که با مجاهدانی چون فاطمه امینی، اولین شهید زن سازمان مجاهدین، آشنا شد و شیفته آرمان مجاهدین گشت.

 اشرف در سال 1354 دستگیر و به 15 سال زندان محکوم شد. از آنجایی که ارتباط وی با سازمان مجاهدین بر کسی پوشیده نبود با وجود بیماری قلبی زیر شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت. اما هیچ چیز نتوانست ذره ای از مقاومت و ایستادگی او کم کند و به سمبل پایداری و تکیه گاه زندانیان سیاسی و همبندانش تبدیل شد.

 بعد از انقلاب ایران فعالیتهای اشرف بیشتر از قبل شد و به همین خاطر سال 60 دستگیر و همراه پسر شیرخواره اش راهی زندان شد.

 خاطرات بسیار زیادی در یاد همبندان این زن مقاوم و بزرگوار باقی مانده است. یارانش نوشته اند: «صدایش آرام و متین بود، اما عشقی نا آرام وجودش را بی‌قرار می‌کرد. تبسم همیشگی‌اش امید و محبتی بود که سخاوتمندانه به اطرافیانش هدیه می‌کرد. آن‌ قدر استوار و پرصلابت بود که می‌شد مثل کوه به او تکیه کرد. الگوی طمأنینه و استواری در زندان بود. او برای بچه‌های زندان نقش لنگر و تکیه‌گاه را داشت و تلاش می‌کرد در هر شرایطی روح مقاومت را زنده نگهدارد.»

 یکی از همبندان اشرف نوشته است: «اشرف برای همه ما در زندان، قوت قلب و راهنمای مجربی بود. علاوه بر بیماری قلبی، در زندان دچار بیماری کلیه هم شده بود، ولی در مقابل دژخیمان مثل کوه ایستادگی می‌کرد. هر کدام از بچه‌ها را که برای اعدام می‌بردند، اشرف برای خداحافظی نزد او می‌رفت. کسی نمی‌دانست که او موقع خداحافظی با بچه‌هایی که برای اعدام می‌رفتند، چه می‌گفت ولی همه آنها بعد از خداحافظی با اشرف خوشحالتر و شادابتر بودند.»

 همبند دیگری نوشته است: «يكروز لاجوردي جلاد به اشرف گفت بچه را بايد بدهي بيرون. همان شب پاسدارها به بند هجوم آورده و بچه را به زور گرفتند. صحنهٌ كشاكش و دلخراشي بود، پاسدارها بچه را از بغل اشرف مي كشيدند، بچه هم يكسره گريه و شيون مي كرد و جيغ مي كشيد و مادرش را صدا مي زد، اشرف هم سعي مي كرد بچه را به طرف خودش بكشد. با اين حال، بچه را به زورگرفتند و بردند.»

 در خاطرات دیگر همزنجیرانش چنین می خوانیم: زمانی که در قزل‌حصار بودم، تعریف مادری را در اوین شنیدم که از زندانیان سیاسی زمان شاه بوده و حالا به‌رغم بیماری و سابقه جراحی قلب و داشتن 4 فرزند، بدون جرم خاصی مدتها بازداشت شده و در زندان به‌سر می‌برد. تنها جرمش این بود که از کلمه ”مجاهدین“ استفاده می کرد. لاجوردی بارها او را تحت فشار قرار داد و از طرق مختلف سعی کرد او را بشکند تا کوتاه بیاید. اما بی‌فایده بود. یکبار در اوین، او را برای مصاحبه صدا کردند، وقتی لاجوردی از او می‌خواهد که خود را معرفی کند؛ او در جواب می‌گوید: ”اشرف احمدی“ و در پاسخ جرمش «هواداری از سازمان مجاهدین» را عنوان می کند.

لاجوردی می‌گوید: هنوز می‌گویی ”مجاهدین“ ؟ اشرف با خونسردی جواب می‌دهد: تا زمانی که در خارج از زندان بودم، نامشان این بود اما اگر این‌جا اسمشان تغییر کرده، من از آن بی‌اطلاعم!

سال 66 هنگامی که اشرف روزهای زندان را پشت سر می گذراند، همسرش در یک حادثه رانندگی کشته شد و چهار فرزندش بدون سرپرست و تنهاتر از قبل شدند. اما این موضوع نیز نتوانست او را در راه دفاع از آرمانهای انسانی اش سست کند و بازهم استوار باقی ماند.

 سرانجام در روز ۹ مرداد سال ۶۷ و در پروسه جنایتکارانه قتل‌عام هزاران زندانی سیاسی،”اشرف احمدی“ در سن ۴۷ سالگی، بعد از 7 سال اسارت، با دفاع از هویت سیاسی خویش سربه‌دار شد.

بعداز 3 ماه به خانهٌ مادرش مراجعه كرده وكيف شخصي او را تحويل داده و گفتند كه او را اعدام كرده ايم، بدون اين كه كمترين رد و نشاني از محل دفن او بدهند. يك برادر او در دهه 60 و ديگر برادرش”علي احمدي”در دومين موشك باران ليبرتي به شهادت رسيد.

 

تو در نماز عشق چه خواندی

که سالهاست

بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر

از مرده‌ات هنوز

پرهیز می‌کنند…

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هرجا که برد

مردی زخاک رویید… .

این مطلب را به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn