کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران

ما بر این باوریم که زنان نیروی تغییرند. ما بر برابری کامل جنسیتی در زمینه ای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی اعتقاد داریم.

ما صدای زنان ایرانیم و به طور گسترده با زنان در سراسر جهان و داخل ایران در ارتباطیم.

ما متعهد به جنگ برای دستیابی بر حقوق پایمان شده زنان هستیم.

دانشجویی ممتاز و روشنفکر

مریم پاکباز متولد ۱۳۴۲ دانش آموز ممتاز در رشته ریاضی بود. وی در سن  ۱۴سالگی موفق به کسب دیپلم ریاضی با معدل عالی می شود. پدر مریم، یک متخصص مخابرات و از پیروان قدیمی دکتر محمد مصدق، پیشوای جنبش آزادی خواهی مردم ایران بود، و نقش خاصی در فضای سیاسی خانه داشت.

همزمان با موج تحولات اجتماعی سالهای ۵۶ - ۵۷ مریم با مجاهدین خلق و دیگر جریانات سیاسی آشنا می شود. بعد از انقلاب ضدسلطنتی سال ۵۷، وی به طور تمام وقت شروع به همکاری با مجاهدین کرد و رفته رفته از تحصیل و دانشگاه نیز صرف نظر کرد.

او در محله و محیط زندگیش به عنوان یک دختر نمونه و یک فعال پرشور شناخته مي شد. وی در پخش اعلامیه، توزیع نشریات مجاهدین، شرکت در تظاهرات علیه حزب چماق به دستان و روشنگری علیه ارتجاع حاکم و دفاع از آزادیهای سیاسی و مدنی... همیشه و همه جا همراه با یارانش تلاش می کرد و بارها توسط چماقداران حزب الله و پاسداران کمیته مورد ضرب و شتم قرار گرفت و زخمی و خونین به خانه آمد.

مریم در اواسط سال ۵۹، دستگیر و روانه زندان مخوف اوین شد. در اثر پیگیری مداوم خانواده و افراد بانفوذ محل که مریم را به لحاظ تحصیلی و اخلاقی سمبلی برای بقیه بچه های محل می دانستند، مسئولین زندان و دادستانی حاضر شدند که در صورتی که او تعهد بدهد دست از فعالیت سیاسی بردارد او را آزاد خواهند کرد. ولی مریم به این کار تن نداد و با تشكيل محاكمات ضربتي به او 15 سال حكم دادند.

مریم در زندان از شخصيتی جا افتاده و پابرجا برخوردار بود. همبندی هایش او را سارا صدا می کردند. وی از زندانیهای مقاوم بود که مدتی را در بند تنبیهی ۸ قزلحصار گذراند. در اثر شرايط سخت زندان و شكنجه هاي متعدد، مريم كه تازه 20 سالش بود دچار بيماريهاي مختلفي شده بود.

مریم حتی تا قبل از شروع قتل عام تابستان ۶۷ ماهها به صورت تنبیهی از ملاقات با خانواده اش نیز محروم شده بود.

سرانجام او نيز مانند بقيه ياران سربدارش در تابستان 67 در جواب دژخيمان نه گفت و با ردي از طناب دار بر گردن نحيفش، عاشقانه به پرواز در آمد و جاودانه شد.

آخرین یادگاری که از او بر جای مانده یک کاردستی زیبا بود که با استفاده از رشته های نخ جوراب و حوله، تصویری از عاشیقلار را همراه با اشعار زیر از بابا طاهر، روی یک تکه پارچه کوچک سوزن دوزی کرده و در جانمازش مخفی کرده بود.

قلم بتراشم از هر استخوانم           مرکب گیرم از خون رگانم

بگیرم کاغذی از پرده دل            نویسم بهر بوی مهربانم

اگر جسمم بسوزی سوته خواهم      اگر چشمم بدوزی دوته خواهم

اگر باغم بری تا گل بچینم             گلی همرنگ و همبوی ته خواهم

این مطلب را به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn