کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران

ما بر این باوریم که زنان نیروی تغییرند. ما بر برابری کامل جنسیتی در زمینه ای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی اعتقاد داریم.

ما صدای زنان ایرانیم و به طور گسترده با زنان در سراسر جهان و داخل ایران در ارتباطیم.

ما متعهد به جنگ برای دستیابی بر حقوق پایمان شده زنان هستیم.

اواخر بهار سال ۱۳۶۶ بود و تازه در یکی از فرعیهای گوهر دشت مستقر شده بودیم. به خاطر تحولات بیرون از زندان، یعنی تأسيس قرارگاه اشرف و پا گرفتن يگانهاي خواهران كه نقطه اميدي براي همه ما شده بود،

بهار سال66 بود و ما در سالن14 گوهردشت بودیم. بند آرام و قرار نداشت.

 اواخر سال ۶۶ بود. من در سلولهای موسوم به آموزشگاه اوین بودم.

چند شبی بود که حول و حوش ساعت ۹ شب صدائی را از پشت در سلول می شنیدم. صدائی شبیه کشیدن پا روی زمین. گوئی کسی است که به سختی راه میرود.

زندانبانان قادر به خاموش کردن صدای اعتراضات زنان زندانی در بند اوین نبودند. اکثر اعتراضات حول خواسته های صنفی بود. ماده ترین خواسته صنفی هم که می شد روی آن پافشاری کرد تغییر کیفیت و کمیت غذا وچگونگی توزیع آن بود.

پائیز سال ۶۵ بود و مدت زیادی نبود که از قزلحصار به اوین منتقل شده بودیم. هر روز که می خواستیم برویم هواخوری پاسدارها مانع تراشی می کردند.

آن روز جلوی در هواخوری جمع شده بودیم.

زهرا در یک خانواده اصفهانی بزرگ شده بود و لهجه اصفهانی داشت. در یک خانواده  مذهبی سنتی که عقیده داشت دختر نباید درس بخواند و نباید از خانه خارج شود. پدر اجازه ادامه تحصیل به او نداد اما او به کمک مادرش بدون اینکه پدر متوجه بشود به درس خواندن ادامه داد.

عفت را از تیرماه  سال ۶۱ که به بند ۸ تنبیهی قزلحصار منتقل شدم می شناختم.

از رفتار و سلوکش می شد فهمید که از بچه های شاخه دانشجوئی است.

زهره حیدری اهل قم بود و موقع دستگیری ۱۷ سال بیشتر سن نداشت. قامت بلند و هیکل درشتش، سنش را بزرگتر جلوه می داد. اما فقط قد و قامت رشیدش نبود بلکه شجاعت و شهامت،‌ ریسک پذیری بسیار بالا و توان و قدرتش هم  او را بزرگ و جا افتاده نشان می داد.

تو  سلول های انفرادی او را «آبی»‌ صدا می کردیم. چون رنگ چشمهایش آبی بود. و نگاهش مثل آسمان آبی،‌ صاف و بی ریا و دلش به وسعت آبی دریاها بزرگ بود.

این اسم سرود ملی بچه های زیر زمین  است: «‌بهار تو راهه»‌

اولین بار این سرود را از بچه های زیر زمین شنیدم که آنها را هم با ما به گوهر دشت تبعید کرده بودند.