کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران

ما بر این باوریم که زنان نیروی تغییرند. ما بر برابری کامل جنسیتی در زمینه ای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی اعتقاد داریم.

ما صدای زنان ایرانیم و به طور گسترده با زنان در سراسر جهان و داخل ایران در ارتباطیم.

ما متعهد به جنگ برای دستیابی بر حقوق پایمان شده زنان هستیم.

زندانبانان قادر به خاموش کردن صدای اعتراضات زنان زندانی در بند اوین نبودند. اکثر اعتراضات حول خواسته های صنفی بود. ماده ترین خواسته صنفی هم که می شد روی آن پافشاری کرد تغییر کیفیت و کمیت غذا وچگونگی توزیع آن بود.

کما اینکه اولین حربه رژیم هم برای فشار آوردن روی زندانی، مانور دادن روی همین سه وعده غذائی بود. به همین علت تقریباً هر روز سر همین مسأله کشمکش با زندانبان داشتیم.

اواخر سال ۶۵ بود و یک شب سر چگونگی انتقال قابلمه های غذا با پاسداران درگیر شدیم. همیشه قابلمه های غذا تا یک محدوده ای توسط کادر زندان می آمد و از آن نقطه به بعد خود زندانیان به بند حمل می کردند. اما چند روزی بود که زندانیان را مجبور می کردند تا از یک فاصله خیلی دور قابلمه های خیلی سنگین را خودشان با دست حمل کنند، کاری که واقعاً کمرشکن بود.

آن شب تصمیم گرفتیم که غذا را به جز از محل تحویلگیری قبلی از جای دیگری به بند منتقل نکنیم. و همین کار را کردیم. خواهرانی که مسئولیت توزیع شام را داشتند در محل حاضر شده وبه پاسداران گفتند که حاضر به رفتن به محل دیگر برای انتقال غذا نیستند و تا غذا هم تحویل نگیرند، در همانجا به عنوان اعتراض خواهند ایستاد. سرانجام با ایستادگی خودشان توانستند خواسته زندانیان را محقق کنند و نهایتاً غذا توسط کادر اداری خود زندان به محل منتقل شد.

در باز شد و بچه ها با قابلمه غذا تقریباً بعد از دو ساعت تأخیر وارد بند شدند و به خاطر همین پایداری روی خواسته به حق همه زندانیان تشویق شدند. پاسداران بند که شاهد صحنه بودند با دندان قروچه های کینه توزانه از صحنه خارج شدند.

صبح روز بعد اما، غضب فروخورده شب گذشته فوران کرد و دست به توطئه جدید زدند. در یک عمل غیرمترقبه پشت بلندگو اعلام شد که همه زندانیان در راهرو بند به خط شوند تا سرشماری انجام شود. فضا خیلی مشکوک بود زیرا هیچوقت انجام  سرشماری از پشت بلندگو اعلام نمی شد، بلکه در طی روز اتاقها چک می شدند. اما نمی شد اعتراض کرد زیرا سرشماری ضابطه زندان است.

در راهرو به خط شدیم. پاسداران زن در حالیکه هر کدام یک چماق میخ کوبیده، در دست داشتند، در راهرو ایستاده بودند. همه بچه ها را رو به دیوار کرده و با همه طی کردند که با چوب سر هر کسی که می کوبند او باید اسمش را بلند بگوید.

رو سر تک تک بچه ها می کوبیدند و هر کس که اعتراضی می کرد، ضربات بیشتری دریافت می کرد. بعضی از بچه ها که بیشتر مورد خشم و بغض آنها بودند وقتی اسمشان را می گفتند با ضربه میخ از آنها می خواستند که دوباره تکرار کند و این کار را بارها و بارها انجام می دادند.

نوبت سهیلا رحیمی شد. سهیلا از زندانیانی بود که هنوز حکم نگرفته بود و به اصطلاح زیر اعدام بود و همیشه انگشت اتهام پاسداران او را به عنوان سردسته شورشیان نشانه می رفت. وقتی اسمش را پرسیدند گفت اینکه سرشماری نیست و من به شما جواب نخواهم داد. یکی از زنکهای شکنجه گر گفت: آره امروز سرشماری نداریم «سرشکنی» داریم. و محکم به سر سهیلا کوبید و او هم تکرار کرد که جواب نخواهم داد پاسداران پشت سر هم توی سر سهیلا کوبیدند و سهیلا جواب نداد آنقدر زدند که سر و صورت او پر از خون شد ولی سهیلا هرگز اسمش را به زبان نیاورد. در نهایت آنها را خسته کرد.

هر زندانی را به میزان بغض و کینه ای که داشتند و یا به میزان حسادتهای فردیشان نسبت به وی کمتر و بیشتر کتک می زدند. اساساً پاسداران زن آئینه تمام قد و بازتاب کاملی از یک ایدئولوژی جنسیتی بودند که در آن زن هیچ هویتی ندارد. به عبارت دیگر زنان پاسدار و زندانبان نمونه ای از یک زن حسود، فتنه گر، و یا به قول قرآن «نفاسات فی العقد» و«حاسد اذا حسد» بودند یعنی کسی که بر گره ها می دمد تا هرچه پیچیده تر شود، زنانی که فقط باید از شرشان به خدا پناه برد. و در سرشماری یا همان «سرشکنی» آن روز هم باز ماهیت خودشان را نشان دادند.

مثلاً هر کدام از زندانیان که زیبائی برجسته ای داشت بیشتر به سرش می کوبیدند. به شهید شورانگیز که دکتر بود می گفتند: خوب خانم دکتر بگو ببینم اسمت چیه می خواهم سرشماری ات کنم و وقتی شورانگیز اسمش را گفت دوباره کوبیدند تو سرش و گفتند: خانم دکتر نشنیدم بلندتر بگو و تا آخر که او را زخمی کردند. حسادت به دکتر بودن شورانگیز آنها را به وحشیگری بیشتر وا می داشت.

به یکی دیگر از بچه ها حرفهای بی ربط دیگری می زدند: تو که سوگلی خونه تیمی ها بودی بگو ببینم اسمت چیه؟ و او را تحت این بهانه کتک زدند. خواهر دیگری را به خاطر محبوبیتش بین بچه ها بیشتر زدند. شیرین فیض شندی را آنقدر زدند که لبش پاره شد و خون از لبش جاری شد.

و به این ترتیب مدت سه – چهار ساعت همه زیر کتک بودیم. و فهمیدیم تقاص پیروزی شب گذشته را باید آن روز با سرشکنی زیر پوشش سرشماری بدهیم. پیروزی آسان بدست نمی آید!

تعداد زخمی ها زیاد بود. برای انتقال آنها به بهداری به دفتر بند مراجعه کردیم. به خصوص شیرین که خون  لبش بند نمی آمد و نیاز به بخیه داشت اما آنها حاضر به بردن به بهداری نشدند. معمولا تنبیهات تا این سطح هیچوقت بدون دخالت مجتبی حلوائی جلاد انجام نمی شد و اینکه زخمی ها را هم به بهداری نبردند، متوجه شدیم که این تنبیه یک کار خودبخودی و یک انتقام کشی بدون هماهنگی با حلوائی بوده که نمی خواستند مسؤولین بند هم متوجه شوند.

البته در هماهنگی با حلوائی چیزی کمتر از این نصیبمان نمی شد. چون ماهیتها یکی بود. آنچه که در این میان اما حرف آخر را می زد، ایستادگی همان زنان مقاوم و مبارزی بود که انتخاب کرده بودند با پرداخت بی چشمداشت و مایه گذاری از روح و جسم و جانشان در برابر این آخوندهای زن ستیز بایستند و راه را برای دیگر زنان میهنشان تا سرنگونی این آخوندها هموارکنند.

کما اینکه بسیاری از همان بچه هایی که در سرکوب «سرشکنی به جای سرشماری» شرکت داشتند، از جمله دکتر شورانگیز کریمی، شیرین فیض شندی و سهیلا رحیمی در قتل عام تابستان خونین سال ۱۳۶۷، پایدار و مقاوم سر به دار شدند.

راه و یادشان در قلوب زنان به پا خاسته ایران تا ابد جاوید و انگیزاننده خواهد ماند.  

این مطلب را به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn