کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران

ما بر این باوریم که زنان نیروی تغییرند. ما بر برابری کامل جنسیتی در زمینه ای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی اعتقاد داریم.

ما صدای زنان ایرانیم و به طور گسترده با زنان در سراسر جهان و داخل ایران در ارتباطیم.

ما متعهد به جنگ برای دستیابی بر حقوق پایمان شده زنان هستیم.

برگرفته از فیسبوک آتنا فرقدانی، کاریکاتوریست و زندانی سیاسی سابق

 به دلیل انتشار ویدیویی که از ضرب و شتم خود توسط زندانبانان سخن گفته بودم و پس از تبعید به زندان قرچک و انتقال دوباره به بند 2 الف سپاه پاسداران، در سلول های انفرادی، سه ماه شرایط سخت و ناگواری بر من تحمیل شد.یکی از این شرایط ناگوار تحمیلی که به نوعی شکنجه ی سفید محسوب می شد این بود که در سلولی قرار داده شدم که دستشویی در آن موجود نبود و باید کاغذی را از زیر درب سلول بیرون قرار می دادیم

تا زندانبانان از دوربین دیده و سپس با چشم بند به خارج سلول منتقل شده و به دستشویی می رفتیم.گاهی اوقات زمان بسیار طولانی می گذشت و زندانبانان نمی آمدند و مجبور می شدم روی شکم بخوابم و یا به صورت چهار زانو نشسته و خودم را جمع می کردم و به زمین می فشردم تا مقداری از درد شکم بکاهم.هرگاه درب سلول را می کوبیدم تا به دستشویی بروم از سوی زندانبانان مورد توهین و تحقیر قرار می گرفتم و می گفتند از ساعت 23:00تا 8 صبح برای رفتن به دستشویی اجازه ی خروج از سلول را ندارید.اعتصاب غذا و عدم رسیدگی های پزشکی پس از شکستن آن به تکرر ادرار منجر شده بود و باعث گردید تا 26 روز تمام را شب ها به روی شکم خوابیده و از درد به خود می پیچیدم.با وجود آنکه بارها به این موضوع معترض شده بودم متاسفانه ترتیب اثری داده نشد؛ تا اینکه شب 26 نتوانستم تحمل کنم و در یکی از پتوهای سربازی داخل سلول ادرار کردم.صبح زود درب سلول را کوبیدم و یکی از زندانبانان آمد و پتو را به سمتش پرتاب کردم و بر سر او فریاد کشیدم:" شما بویی از انسانیت نبردید و..." او تنها نیشخندی نثارم کرد و درب سلول را بست.چند ساعت بعد به سلولی که دستشویی در آن موجود بود؛ منتقل شدم که در آن سلول هم بوی تند فاضلاب می پیچید و سردرد و حالت تهوع را به همراه داشت. پس از گذشت دو سال و اندی از روزهای انفرادی، هنوز با کابوس های شبانه ام دست و پنجه نرم می کنم.

گاهی به پشت بام می روم و با فکر کردن به داشتن خانواده و دوستان مهربانی که در کنار خود دارم؛ آرامشی عمیق سراسر وجودم را می گیرد و هر غروب را با "لبخندی"به امید طلوع صبح روز بعد به نظاره می نشینم...

اتنا فرقدانی