کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران

ما بر این باوریم که زنان نیروی تغییرند. ما بر برابری کامل جنسیتی در زمینه ای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی اعتقاد داریم.

ما صدای زنان ایرانیم و به طور گسترده با زنان در سراسر جهان و داخل ایران در ارتباطیم.

ما متعهد به جنگ برای دستیابی بر حقوق پایمان شده زنان هستیم.

در دوران بازجويي سال 64 در اوين يك روز با چشم بند روبه روي درب اتاق شكنجه وزارت اطلاعات نشسته بودم.[1] چند بار كه درب اتاق باز و بسته شد، فرياد زني را  شنيدم. معلوم بود او را به تخت بسته و شكنجه مي كنند. يك دختر بچه حدود 3 ساله در انتهاي راهرو بازي مي كرد. گويي هيچ صدايي نمي شنيد و فقط سرگرم بازي خودش بود. ناگهان يكي از بازجوها از اتاق بيرون آمد و به طرف كودك رفت، دستش را گرفت و با عصبانيت مي كشيد و با خودش به طرف اتاق شكنجه برد.

با خودم گفتم اين كودك بايد دختر همان زني باشد كه دارد شكنجه مي شود ولي اين عوضي مي خواهد چه كار كند؟

بچه تا مادرش را ديد، شروع به جيغ كشيدن كرد. درب اتاق بسته شد و صداي نوحه آهنگران كه با ضبط صوت پخش مي شد نمي گذاشت صداهاي ديگر را بشنوم. از ديدن آن صحنه چنان متاثر شده بودم كه لحظه يي دلم مي خواست بميرم.

آن شب در سلول صحبت آن زن زنداني را با سلول كناري اش شنيدم كه از پنجره با هم حرف مي زدند و او مي گفت : «وقتي نسرين را آوردند داخل اتاق، تا مرا ديد وحشت كرد و فقط جيغ مي كشيد. بازجو موهاي نسرين را گرفت و از زمين بلندش كرد و به او مي گفت به مادرت بگو حرف بزند! دستها و پاهايم بسته بود. از زير چشمبند، دخترم را در هوا معلق مي ديدم و داشتم دق مي كردم. هيچ كاري نمي توانستم بكنم. فقط داد مي زدم يا فاطمه زهرا، يا امام حسين! بازجو مي گفت فاطمه زهرا به كمرت بزند، حرف بزن!»

آن شب در اوين با ديدن آن صحنه و شنيدن آن حرفها، بي اختيار اشك ريختم.

[1] استخراج شده از کتاب زندانی سیاسی دهه ۶۰ حسین فارسی، یک کهکشان ستاره