کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران

ما بر این باوریم که زنان نیروی تغییرند. ما بر برابری کامل جنسیتی در زمینه ای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی اعتقاد داریم.

ما صدای زنان ایرانیم و به طور گسترده با زنان در سراسر جهان و داخل ایران در ارتباطیم.

ما متعهد به جنگ برای دستیابی بر حقوق پایمان شده زنان هستیم.

یکی از حماسی ترین رویارویی های تاریخ نبردهای ملی و جنگهای آزادیبخش جهان روز ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ در اشرف (عراق) در مقر جنبش اپوزیسیون ایران که توسط ۱۰۰۰ زن قهرمان هدایت می شود رخ داد.

رزم آوران مجاهد در مقابل یک ستون متشکل از ده تیپ و گردان زرهی، پیاده و مکانیزه نیروهای عراقی وابسته به خامنه ای که به درخواست رژیم ایران به شهر اشرف حمله کردند، ایستادند. قصد مهاجمین قتل عام همه ساکنان بیدفاع، در هم کوبیدن و ویرانی اشرف و نابودی کامل اپوزیسیون بود.

رزم آوران آزادی - زن و مرد،‌ پیر و جوان – با دستهای خالی و بدنهای بی سپر. سر و قلب آنها هدف مستقیم شلیک گلوله‌ها بود. حداقل ۲۲نفر با خودروی زرهی زیر گرفته شدند. محلهای مسکونی هدف گلوله‌های توپ قرار گرفت. و حتی از رساندن مجروحان در حال اغما به بیمارستان جلوگیری می‌شد..

شلیک زرهی‌ها و تیربارها به‌طور فشرده و سنگین بیش از 6ساعت ادامه داشت. هدف قتل عام همه ساکنان اشرف بود. ۱۸۰ نفر هدف تیر مستقیم قرار گرفتند. تعدادی از گروگانهای مجروح به‌شهادت رسیدند و حدود ۳۰۰ نفر مجروح شدند.

در تاریخ جنگهای ملی و انقلابی، هرگز نظیر نداشته است که افرادی با دست خالی و با بدنهای بی سپر در برابر زرهی و نیروی زمینی دشمنی که گویی برای حمله به یک کشور بسیج کرده است، ایستادگی کنند و تازه بتوانند نیروی مهاجم را دفع کنند.

این حمله حلقه ای دیگر از زنجیره طولانی توطئه ها، محاصره و قتل اعضای اپوزیسیون ایران بود که توسط نوری مالکی  نخست وزیر مزدور عراق از جانب رژیم آخوندی پیش برده می شد.

قیمت بسیار سنگین و دلخراش بود اما این زنان و مردان دلاور توانستند پیشروی دشمن را متوقف کنند و اشرف مهد آزادی را نجات بدهند. آنها ثابت کردند که می توان با پایداری شگفت انگیز و عزم راسخ و البته با پرداخت بهای لازم بر هر مشکلی فائق شد.

این حادثه فقط یک درگیری نظامی نبود بلکه یک دفاع جانانه از مقدس ترین ارزشهای انسانی بود که انسانها را به نبرد برای آزادی و برابری برمی انگیزد.

در این تصویر حماسی، هشت زن در خط مقدم نبرد جان باختند اما با فدای بیکران و شهامت و ایستادگی خود توانستند توطئه عظیم آخوندها را در هم بشکنند.

 آنها سمبلهای عزم و خلوص نسلی از زنان هستند؛ هزار زن قهرمان پیشتاز مقاومت ایران که سکان هدایت جنبش را در دست دارند؛ گنجینه و سرمایه ای بی نظیر در تاریخ مبارزات صدساله مردم ایران برای آزادی و یک نیروی شگفت انگیز برای تغییر. اگر پیروز شوند و وقتی بر پدرخواندگان تروریسم و بنیادگرایی در تهران فائق شوند، آنها نه فقط اوضاع ایران را دگرگون خواهند کرد بلکه بر خاورمیانه جنگزده و اروپای بهت زده نیز تأثیر به سزائی خواهند گذاشت.

 

و حالا نگاهی کوتاه بر زندگی این زنان قهرمان:

صبا هفت برادران

صبا هفت برادران در سال ۱۳۶۱ در تهران در زندان به دنیا آمد. پدر و مادرش به خاطر مخالفت با رژیم آخوندی زندانی شده بودند. صبا ۱.۵ ساله بود که همزمان با آزادی مادرش از زندان بیرون آمد. وقتی که پدرش هم از زندان آزاد شد، آنها کشور را ترک کرده و در منطقه مرزی به مقاومت پیوستند.

او در اشرف بزرگ شد ولی با شروع جنگ خیلج فارس در سال ۱۳۶۹ او را به آلمان فرستادند تا از خطر مرگ در زیر بمبارانهای مهیب عراق در امان باشد. صبا اما هرگز درد و رنج مردم خود را فراموش نکرد. او می گفت:‌ «دیدم نمی‌شود در آلمان من بهترین امکانات زندگی و تحصیلی را داشته باشم اما هر روز از ایران خبرهای تکان‌دهنده در مورد زنان و کودکان بشنوم.»

به این ترتیب او آلمان را در سال ۱۳۷۷ ترک کرد و به اشرف بازگشت. با شروع جنگ دیگری در عراق در سال ۱۳۸۲ دوران پرابتلائی برای صبا و همه زنان و مردان جوانی شروع شد که در معرض دشواریهای مبارزه علیه رژیم قرار می گرفتند. البته این نسل در طوفان وقایع بعد از جنگ و در مقابل حملات ایادی عراقی رژیم ایران، پایدار و سرفراز ایستاد.

روزی که صبا هدف شلیک قرار گرفت و از ناحیه ران دچار خونریزی شدید شد تنها ۲۹ سال داشت. نیروهای عراقی مانع از انتقال او به بیمارستان می شدند و می خواستند این کار را هرچه بیشتر به تأخیر بیاندازند. و نهایتاً نیز اجازه ندادند صبا از بانک خون، خون دریافت کند امری که نهایتاً منجر به مرگ صبا شد.

آخرین کلمات صبا این بود:‌«ما تا آخرش ایستاده ایم، تا آخرش می ایستیم.»

صبا با این کلمات و با پایداری شگفتش، تبدیل به سمبل نبرد حماسی ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ در اشرف شد.


شهناز پهلوانی

شهناز پهلوانی در سال ۱۳۴۰ در رامهرمز درجنوب ایران متولد شد. اما در اصفهان بزرگ شد و درس خواند. خانواده او مذهبی و بسیار متعصب بودند اما او هیچگاه نمی توانست رفتار خانواده اش را بپذیرد. بعد از انقلاب ضدسلطنتی درسال ۱۳۵۷ او ایده آل خود را در مجاهدین پیدا کرد.

اما با ممنوع شدن فعالیت مجاهدین و کشتار جمعی و قتل عام هواداران و سمپاتیزانهای آنها توسط رژیم، او ارتباط خود با سازمان را از دست داد.

بعد از سال ۱۳۸۲ وقتی متوجه شد که می تواند به عراق سفر کند و به جنبش بپیوندد، این شادترین لحظه زندگی او بود. شهناز همیشه خیلی سپاسگزار وصل ارتباط مجدد خود با سازمان آن هم بعد از سالها جدایی بود. او زنی بسیار فداکار و حاضر بود برای پیشبرد اهداف آزادیخواهانه و انساندوستانه سازمان همه چیز خود را فدا کند.

سرانجام در روز ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ وقتی که اشرف مورد هجوم قرار گرفت او داوطلب شد تا به خط مقدم زنان و مردانی بپیوندد که از اشرف دفاع می کردند و درآنجا بود که هدف تیراندازی مستقیم  قرار گرفت.


مهدیه مددزاده

مهدیه مددزاده در زمان پیوستن به جنبش مقاومت در اشرف ۲۹ سال داشت و لیسانس خود را در رشته نرم افزار کامپیوتر گرفته بود. او از وضعیت موجود و رژیم حاکم بر ایران بسیار ناراضی بود و در جستجوی خود جواب را در جنبش مقاومت یافت که در اشرف مستقر بود. بعد از دشواریها و مرارتهای بسیار بر همه موانع خروج از کشور غلبه کرد و همراه با خواهران و برادرانش به مقاومت پیوست. مهدیه با تیر مستقیم تک تیراندازها در سن ۳۲سالگی به شهادت رسید.


آسیه رخشانی

پدر و مادر آسیه رخشانی هر دو از فعالان مجاهدین بودند و به همین خاطر ناگزیر از ترک کشور شده بودند تا به مقاومت بپیوندند. به این ترتیب آسیه هرگز کشوری را که بسیارش دوست می داشت ندیده بود. اجداد او اهل سیستان و بلوچستان بودند به همین خاطر آسیه به خلق بلوچ بسیار عشق می ورزید و همه خبرهای مربوط به آنها را دنبال می کرد.

او در سال ۱۳۷۸ به مقاومت پیوست و نسبت به آرمان خود بسیار متعهد و جدی بود. او برای از خود گذشتن به خاطر دیگران همیشه آماده بود و معتقد بود که سرنوشت مردم میهنش در ایران با تلاش و عزم پیشتازان در اشرف ازجمله خود او گره خورده است. آسیه در اواخر حیات پرافتخارش، به کار تولید فیلمهای مستند از وقایع اشرف کمک می کرد. به همین دلیل در روز ۱۹فروردین هم دوربین خود را به همراه داشت و از صحنه های شقاوت و وحشیگری قوای عراقی که دوستان و همرزمانش را هدف قرار می دادند فیلمبرداری می کرد. نهایتاٌ نیز خودش هدف تک تیراندازها قرار گرفت و در سن ۲۸ سالگی به شهادت رسید. اما فیلمهایی که آن روز از صحنه ها گرفت تبدیل به اسناد کوبنده ای برای افشای جنایات مزدوران شد.


فائزه رجبی

فائزه رجبی در هنگام شهادت تنها ۲۰سال داشت. وی که برای کمک به اولین صف زنجیر انسانی برای دفاع از اشرف شتافته بود از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله تک تیراندازها قرار گرفت. پدر فائزه، عبدالرضا رجبی، یک زندانی سیاسی بود که در سال ۱۳۸۹ بعد از ۷سال اسارت در زیر شکنجه به قتل رسید. فائزه بعد از شهادت پدرش به اشرف رفت و به مقاومت پیوست.

 


نسترن عظیمی

نسترن عظیمی در سال ۱۳۶۴ در تهران به دنیا آمد. او مشغول سال دوم تحصیل در رشته علوم کامپیوتر در دانشگاه صنعتی پلی تکنیک بود که برای اولین بار به خاطر فعالیت های دانشجویی دستگیر و زندانی شد. اما زندان اراده او را برای ادامه مبارزه علیه رژیم هرچه قوی تر کرد. سال ۱۳۸۵ بود که او دریافت مرکزی برای مقاومت علیه رژیم وجود دارد و متعاقباً راهی دیدار از اشرف شد. دیداری که زندگی او را به طور کامل دگرگون کرد. پس از بازگشت به ایران، به خاطر سفرش به اشرف مجدداً دستگیر و زندانی شد ولی بعد از آزادی به قید وثیقه به ترتیب دادن امکان سفر مجدد به اشرف پرداخت. این بار برای همیشه.

در اشرف او همیشه در صف اول افرادی قرار داشت که در جریان حملات به دفاع از اشرف می پرداختند. در روز ۱۹ فروردین هم همینطور بود. او در صف اول قرار داشت و هدف تک تیراندازها قرار گرفت و زندگی پربار و سراسر عشقش در سن ۲۶سالگی پایان یافت.


مرضیه پورنقی

مرضیه پورنقی در هنگام جان باختن ۴۸ سال داشت. او مجاهدین را از دوران دبیرستان می شناخت. وی در سال ۱۳۶۲ در سن ۱۸سالگی دستگیر و سه سال زندانی شد و ارتباط خود را با جنبش از دست داد. وی در رشته پژوهشگری علوم اجتماعی لیسانس گرفت. بالاخره در سال ۱۳۸۶ او متوجه وجود کانون مقاومت در اشرف شد و برای دیدار به آنجا سفر کرد. پس از بازگشت به ایران، دستگیر و زندانی شد اما توانست بعد از مدتی به قید وثیقه سنگین از زندان آزاد شود. سپس به سرعت بار سفر بست و همراه همسر و فرزندش در خرداد ۱۳۸۷ به مقاومت در اشرف پیوست.

مرضیه به خاطر مهربانی وتواضع خود در نزد همرزمانش بسیار محبوب بود. او در عین حال فرد بسیار مصممی بود. پسر او در زمان شهادت مادر ۱۶سال داشت.


فاطمه مسیح

فاطمه مسیح در سال ۱۳۳۵ در شهر یزد به دنیا آمد. خانواده او بسیار مذهبی بود اما بسیار ضد آخوندهای ستمگر بودند. خواهر او در اوائل دهه ۶۰ به همراه همسر و ۵ فرزند و دامادش به دست رژیم آخوندی کشته شده بودند. بنابراین او ستم رژیم را با پوست و استخوان لمس کرده بود. فاطمه میگفت همیشه رویای یافتن مجاهدین و پیوستن به آنهارا در سر داشته تا بتواند با پیوستن به آنها برای رهایی میهنش از چنگال ملایان مبارزه کند.

با چنین سابقه خانوادگی اما ترک کشور برای او بسیار دشوار بود. بالاخره وقتی به همراه دو دخترش توانست به مقاومت بپیوندد، این شادترین روز زندگی او بود. این کلام او همیشه در یادها می ماند که می گفت:‌ «تمام وجودم برای مردم و برای خونهایی که در این راه داده ایم است».

فاطمه زنی پاکباز و به‌معنای واقعی سمبل کار و مسئولیت‌پذیری بی‌نام ونشان بود. وی شیفته خواهران و همرزمانش بود و هیچ چیز برای خود نمی خواست.

روز ۱۹فروردین او یکی از کسانی بود که برای دفاع از اشرف و کمک به خواهران و برادران مجروح به خط اول شتافته بود.

به این ترتیب این زنان قهرمان با فدای خود در صفوف مقدم نبرد، اشرف را نجات دادند و بر تحولات بعد از آن چنان تأثیر گذاشتند که مسیر به سوی آزادی ایران باز شد. زنان قهرمانی که در تاریکترین دوران تاریخ میهن خود پرچم آزادی را برافراشتند و یادشان در حافظه تاریخی ملت ایران جاویدان باقی خواهد ماند.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn